کوروش بزرگ
| |
کوروش ( سيروس در انگليـسی، و کوروس در يونانی )
در تاريخ يکی از چهرهای شاخص شناخته شده است.
پیروزی های او در شکل گيری امپراتوری هخامنشی ،
نـتـيجه و آميزه ای از هوشياری و مهارتهای او در
ديـپـلماسی و نظامی گری؛ و همچـنـين خلق و خوی
او و داشتن دانايی و درايت کامل او از کشور بود.
ايرانـيان او را " پدر " ؛ و يونانـيان، با آنکه
کوروش کشور آنها را گرفته بود، او را مانند يک مرد
قانونگذار و قانون نگر مي ديدند؛ و يهوديان
به او مانند يک روحانی مقدس احترام می گذاشتـند.



|

|
آرمانها و ايده آل های او بسيار بالا بود؛ و به هيچ کس اجازه و حق قانون گذاری نمی داد مگر اينکه آن کس از لحاظ توانمندی از آنچه که دارد بالاتر باشد. از لحاظ يک رئيـس و مدير و مجری، فراست و بـيـنش زيادی داشت، و خودش را يک شخص باهوش و معـقول نشان داده بود و در نـتـيجه ميتوانست راحتر از جهانگشايان گذشته قانون بگذارد.
انسانـيـت او مساوی بود با آزادی با افتخار، که همين باعـث می شد که او مردم را در يک سطح نگاه کند، که همين شخصيـت او باعـث شد که بقيه شاهان هم به او نگاه کرده و دنـباله رو او شوند.
تاريخ حتی از اين هم فراتر رفتـه و به او لقب هايی مانند نابغـه ، سياستمدار ، مدير و رهبر تمام مردها، و اولين مُبلغ و متخصص در فن لشکر کشی و تدابـيـر جنگی داده است. کوروش براستی و درحقيـقـت که لياقت دريافت کلمه " بزرگ " را دارد.
کوروش بزرگ پس از پـيروزی بر آستـياگ، آخرين پادشاه ماد ، در ۵۵۰ پیش از ميلاد به قدرت رسيد. بعـد از چندين پـيروزی بر پادشاه ليدی ( ترکيه کنونی )، کروسيوس، در ۵۴۶ پیش از ميلاد، و پس از پیروزی يک رشته انجامات جنگی در برابر بابل در ۵۳۹ پیش از ميلاد، کوروش بـنـياد يک امپراتوری گسترده را گذاشت؛ که از دريای مديـترانه در غـرب شروع و تا شرق ايران، و از شمال از دريای سياه تا به کشورهای عـربی بود. |
کوروش در سال ۵۳۰ پیش از ميلاد در جنگی که در شمال شرقی امپراتوری اش داشت، کشته شد. گزنـفون در نوشته های خود گفته : " او توانايی گسترش از ترس خود را در قسمتی از دنـيا داشت، که همه را شگفتزده نماید ، و هيچ کسی کاری که به زيان و ضرر او باشد انجام نمی دهد. تمام خواسته های مردم را که انگار به او الهام شده بود انجام می داد و هر کسی آرزو داشت که در امپراتوری او زندگی کند ".
افسانه زایش و بزرگ شدن کوروش بزرگ
هرودوت، تاريخ نگار قرن چهارم پیش از ميلاد، بهترين کس است که افسانه زایش کوروش را از بـقـيـه افسانه های ديگرشرح داده است. از نظر او آستياگ ، پدربزرگ مادری او بود؛ که شبی در خواب می بـيـند که دخترش ماندانا ، بمقـدار خيلی زيادی آب توليد می کند که تمام شهر و امپراتوری آن را فرا می گيرد. هنگامی که مرد مقدس ( مغ - روحانی زرتشتی ) از خواب او آگاه می شود، به او از پـيامد آن هشدار می دهد.
بـنابراين، آستياگ ، پدر ماندانا ، دخترش را به يک پارسی به نام کمبودجيه که يک اصيل زاده پارسی بود داد و گفت که او از يک ماد خيلی کمتر است و نمی تواند خطری داشته باشد . کمتر از يک سال از پیوند ماندانا با کمبودجيـه نگذشته بود که آستياگ ، دوباره خوابی می بـيـند ، که يک درخت مو از شکم دخترش ماندانا می رويد که تمام آسيا را فرا گرفته است. مجوسان به زودی يک فال بد را پـيش بـيـنی می کنـند و به او می گويـند که از ماندانا پسری زاده خواهد شد که تخت تو را بزور خواهد گرفت. پادشاه دنـبال دخترش فرستاده و او را تا هنگامی که پسرش را بدنـيا نياورده است در دیدبانی امنـيتی قرار می گيرد. پس از زاده شدن بچه ، چند نفر از اترافيان شاه به يک نجيـب زاده ماد به نام " هارپاگوس " گفـتـند که شاه گفته بايد اين بچه تازه بدنيا آمده را برده و از بـيـن ببری و نگران چـيزی نباش. اما هارپاگوس ایگونه برگزید که خودش بچه را از بـين نبرد.
بجای آن ، او يک چوپان سلطـنـتی را سدا نمود و به او گفت که فرمان پادشاه است و بايد اين بچه را از بـيـن ببرد و نگذارد که زنده بماند و اگر اين کار را نکند به سزا و مجازات خواهد رسيد. اما همسر چوپان که باردار بود در نبود او يک پسر زائيد که مرده بود و وقـتی که چوپان به خانه آمد و زنش بچه را ديد او را هم اندیش نمود تا بچه را خودشان نگه داشته و بزرگ نمایند. بجای آن جنازه مرده بچه خودشان را به هارپاگوس نشان دهند و بگويـند که او همان بچه است.
کوروش بزودی يک پسر جوان برجسته و کارآمد شد و هميشه دوستانش را از قدرت رهبری که داشت افسون می نمود. يک روز هنگام بازی با ديگر بچه ها، او را به نام پادشاه اختیار نمودند . او بـيدرنگ و زود اين نـقش را پذیرفت ، و پسر يکی از بزرگان ماد را که نميخواست از او دستور بگيرد به سزایش رساند. پدر بچه سزا دیده شده به آستـياگ شکايت نمودند و همه چـيـز را برعکس و وارانه جلوه داد که بتواند کوروش را تـنـبـيه نماید . هنگامی که آستـياگ از او پرسيد که چرا اين گونه وحشـيانه رفتار کرده است، کوروش به پشتیبانی از خود پرداخته و گفت که او نـقـش يک پادشاه را بازی می نمود و بايد کسی را که دستور او را عـمل نکرده است، تـنـبـيه نماید . آستياگ زود دریافت که اين سخنان يک بچه چوپان نـيـست و متوجه شد که او نوه خود و فرزند ماندانا دخترش است. بعـدا آن داستان بوسيله چوپان ، اگر چه به بـی ميلی و اکراه اما تاًيـيـد شد. به همين خاطر آسـتـياگ ، هارپاگوس را بخاطر آنکه فرمانـش را انجام نداده بود تـنـبـيه کرد و بدن پسرش را غـذای سلطـنـتی درست کرد. بنا بر نظر مجوسيان پادشاه به کوروش اجازه داد که به پارس پـيـش والدين واقـعی خود برگردد.
هارپاگوس با خود عـهد کرد که انـتـقام مرگ پسرش را با تـشويـق کردن کوروش ، با به تصرف درآوردن تخت پدر بزرگش بگيرد. هرودوت تشريح می کند که هارپاگوس نـقـشه خود را بر روی يک کاغـذ کشيـد و در شکم يک خرگوش صحرايی تازه شکار شده گذاشت. سپس شکم خرگوش صحرايی را دوخته و آن را به يکی از نديمان خاص خود داد، و او را بصورت يک شکارچی راهی پارس شد و آن خرگوش را به کوروش داده و گفت که بايد شکمش را باز کند. او پس از خواندن نامه هارپاگوس، بفکر گرفتن قدرت از آستياگ شد. هنگامی که نـقـشه او به مراحل حساس خود رسيد، قبايل پارسی را تـشويـق نمود که طـرفدار او باشـند تا بـتوانند که يوغ بندگی آستياگ و ماد را از گردن خود به در افکنند. کوروش موفـق شد که پدربزرگ خود، آستياگ را سرنگون کند و فرمانروای ماد و پارس شود.
چگونگی زایش کوروش که بوسيله هردودت به زيـبايی و جذابـيت کامل گفـته شده و به واقعـيت برطبق شواهد بسيار نزديک است، هنوز منـبع قابل اطميـنانی برای خيلی ها است.


شرح تاريخی
پايـه گذار رژيم سلطـنـتی هخامنـشی شخصی بود به نام
" هخامنش "، پرنس قـبايل پاسارگاد که پايـتخـتـش هم
به نام او اسم گرفت، که ويرانه های آن هنوز هم وجود
دارد و نشانگر دوره کوروش بزرگ است. هيچ کس
بطـور کامل نمی تواند بگويد که هخامنشيان پس از
کدام سلسله اسم گرفته شد. اما اين حقـيـقـت که یاد
او که بايد احترام زيادی به آن گذاشت، قبايل پارسی را
بصورت يک ملت درآورد قـبل از آنکه در گذر تاريخ
از بـيـن بروند. پسر او " تيـس پس " از موقـعـيـت
بی دفاعی ايلام استفاده نمود و آنجا را تصرف نمود و
" آشور بانـيال " را از تخت بزير کشيد. و لقب پادشاه،
پادشاه انشان ، را بر روی خود گذاشت. بمجرد مرگ او
يکی از پسرانش در " انشان " موفـق شد و بـقـيه در پارس.

همانطور که در جدول بالا نشان داده شد اين طبـقه بـندی از دو خط بالا شروع شده
و مرجع آن کتـيـبه داريوش در بـيـستون است :
" هشت پادشاه از نـژاد من پیش از من بوده اند، و من نهميـن پادشاه هستم و
تمام ما در اين دو خط همگی پادشاه بوده ايم ".
کوروش بزرگ که از نوادگان پادشاهان گذشته است، در واقع بايد کوروش دوم نام گيرد
که نام پس از پـدر بزرگ خود برده است. او بخودش به چشم يک پادشاه انشان نگاه
می کند و خودش را پیوسته به فرمانروايان فارسی می داند، اما کوروش از طرف
مادری هم به درجه پادشاهان می رسيد چون که مادرش دختر آستياک آخرين
پادشاه هخامنشی بود.
مطابق با گفته هرودوت، آخرين فرمانروای ماد،
آستياک ( سلطنت از سال ۵۸۵ - ۵۵۰ پیش از ميلاد )
در تاريخ ۵۴۹ پیش از ميلاد از کوروش شکست خورد
و اکباتان پايتخت او در سال ۵۵۰ قبل از ميلاد فتح شد.
تاريخ " نابونيداس " داستانی را تعـريف می کند که بدين شرح است :
سپاهی که او برای جنگـيدن با کوروش جمع کرده بود به تاخت بسوی او می رفـتـند.
برای آستـياگ رفـتن بسوی کوروش برای جنگ با سپاهش مانند اين بود که،
چون که سپاه آستياگ از او متـنـفر بودند و می خواستـند که طغـيان کنند،
سپاه خود را برای اوببرد. کوروش شهر اکباتان را با تمام طلا و نقره و
تمام چيزهايش گرفت.
بدين گونه کوروش فرمانروای ماد و پارس شد. ما هـنوز هم مطمـعـاً نـيستـيم که
کوروش کی بر تخت سلطـنت پارس نـشست. ممکن است بعـد از فـتح اکباتان
از او خواسته شده باشد که بر تخت سلطـنت پارس هم تکيه کند.
چند سال بعـد، کروسيـوس ، پادشاه ليدی ( ترکيه کنونی ) ( که بسيار ثروتمند بود )
تصـميم گرفت که از موقعـيت پـيش آمده در ايران استفاده کرده و با عـوض شدن رژيم
در ايران به آنجا حمله کرده و سرزميـنهايی را گرفته و قلمرو خودش کند.
او از رود " هاليس " که در گذشته مرز بـيـن کشور ليدی و ماد بود گذشت و
وارد ايران شد. کوروش پس از پی بردن به اين موضوع شتابان بسوی باختر(غرب)
رفـته و بعـد از مواجه شدن با نـيروی کروسيوس آنها را بزور بـيرون رانده و آنها
به " سارديس " پايتخت ليدی مراجعـت کردند. کروسيوس بقدری شتابزده
عـقب نـشينی نمود که فکر نميکرد سپاه ايران را پشت سر دارد، و فکر می کرد
که شهرهای کوچک می تواند جلوی او را بگيرد. او نابخردانه می اندیشید ٬ که
زمستان نزديک است و کوروش که خيلی از شهر و خانه اش دور است، نمی تواند
که او را تعـقيب کند. اما کوروش او را تعـقـيب نمود و در جنگی تاريخی در ۵۴۶
پیش از ميلاد در دشتهای باز " هرموس " سپاه ليدی را شکست داد.
نيرنگی که کوروش به سپاه ليدی زد اين بود که مقـداری شتر در قلب سپاه خود
جای داد و از آنجايی که اسب از بوی شتر نفرت و هراس زيادی دارد، عملاً
سوارنظام نـتوانست کاری از پـيش ببرد و کوروش برنده ی اين نبرد شد.
پس از آن شکست، کروسيوس به پايتخت " تسخير ناپذيرش" سارديس برگشت و
منـتـظر متحديـنش شد که هر چه زودتر به یاری او بروند. در اينجا هرودوت
نحوه دستگيری او را شرح می دهد.
"پس از گذشت ۱۴ روز از محاصره، کوروش گفت به نخستین کسی که وارد ليدی
شود جايزه هنگفتی را می دهد. روزی يک سرباز مرديان (که در بعـضی تواريخ از او
به نام رستم نام برده شده است، رجوع شود به " سرزمين جاويد "، جلد اول،
ترجمه( ذبـيح الله منصوری) ديد که چگونه يک نفر سرباز مستـقر در پادگان شهر
برای آوردن کلاه خود که به پائـين افتاده بود، از صخره که دور از دسترس
نگهبانان ديگر بود پائـين آمد و کلاه خود را برداشت و دوباره بازگشت.
او آن راه را نشان کرد و با چند نفر از دوستانش آن پادگاه را غـافلگير کرده
و دروازه شهر را بر روی سپاه ايران گشود ".
کراسيوس بصورت يک زندانی به پارس برده شد، اما متعـاقـباً بصورت يک اصيل زاده
در بارگاه خودش زندگی می کرد. برای کوروش که زندگی آستـياگ را به او
بخشيده بود، از بـيـن بردن کراسيوس محال بنظر می رسيد. کراسيوس و بقيه خاندان
او جزو نخستین بیگانگان ٬ به ویژه يونانيان ، بودند که در خدمت خانواده سلطـنـتی
درآمدند ، و اين برای ايرانيان بسيار خوب و کاربرد عملی و فرهنگی داشت.
کوروش ، هارپاگوس که يکی از افسران ارشدش بود را برای محکم کردن موقعـيت
کشور پارس گذاشت، و بصورت کوتاهی بعـد از آن " ليسيا "، " کاريا " و
حتی شهرهای يونانی آسيای صغـير هم جزو امپراتوری کوروش درآمدند.
در حقـيـقـت نخستین برخورد ايرانيان با يونانيان که منجر به مقاومت کمی شد،
از آنجا شروع شد که تجار يونانی می خواستـند که تجارت خود را بسط دهند.
پیش از اين بـيـشترين مبادله کالا در داخل امپراتوری و مناطـقی بود که به تازگی
جزو قـلمرو امپراتـوری درآمده بود.
در همين هنگام بود که کوروش در پاسارگاد( که در زبان ايرانی به معـنی
زيست گاه است ) پايـتختی که فراخور خودش و امپراتوری باشد ، بنا کرد.
در سال ۵۴۰ پیش از ميلاد کوروش متوجه بابل شد. نبوکد که با حيله و نيرنگ
بر تخت سلطـنت بابل نشسته بود، موفـق نشد که از بابل نگهداری کند، و
نـتوانست که هيچگونه همبستگی درونی و بیرونی برای بابل درست کند
و بابل را به همان صورت به پسرش " بل شازار " داد. بـيشتر از تمام اينها که مردم
بابل را از دست نبوکد ناراضی کرده بود و آنها را تحريک می کرد، دين مسخره و
زوری نبوکد بود که مردم نمی توانستـند بپذیرند و کوروش هم از همين اختلاف و
تـفرقه ميان حکومت و مردم استـفاده کرد. در حقـيـقـت پرنس " بل شازار "
از فريب خوردگی مردم استفاده می کرد؛ هرودوت و گزنفون شهامت و جرات او را
در فن لشگر کشی شرح می دهند : "در موقعی که بل شازار در حال جشن خيلی
بزرگی بود، ايرانيان مسير رودخانه فرات را که از میان بابل می گذشت عـوض کردند.
و يک شب که مردم بابل در حال شادی کردن دينی بودن د، سپاه ايران از مسير
رودخانه وارد شهر شدند ". گزنفون می نويـسد که " ساکنـين آن منطقه مرکزی ،
خيلي پس از اينکه بخش بـيرونی شهر گرفته شد ، متوجه تغـيـير نشدند و همينطـور
به عـياشی کردن ادامه دادند تا اينکه تمام شهر بطـور کامل تصرف شد ".
بهر جهت ما هيـچگونه دليلی را نمی توانـيم بـياوريم که اين داستان را رد کند.
ولی حقـيـقـت امر اين است که نـيروی دفاعـی بابل بخاطر شورشی که در درون آن
شده بود سست شده بود و نمی توانست هیچ گونه دفاعی بکند.
بابل بدون کوچکترين مقاومتی تسليم کوروش شد ، بدون آنکه حتی کسی در اندیشه ی
جنگيدن باشد؛ و اين يکی از نادرترين جنگهای تاريخ است که بايد گفت که گرفـتـن
بابل بصـورت غـافـلگيرانه بود. کوروش با آوردن خدای بزرگ و پیشین
بابل " مردوک " که خدای خدايان بابل بود و کوتاه کردن دست مبـلغـين که
خود را هم تراز با شاه می دانستـند، بابل را هم جزو امپراتوری خود کرد.
کوروش اکنون فرمانروای بزرگـترين منطـقه ، که از دريای مديـترانه تا به شرق
ايران و از شمال از دريای سياه تا به مرزهای عـربی ادامه داشت، بود.
تمام اين ها از روی لوحه کوروش که به " استوانه کوروش "
( در موزه انگلستان ) معـروف است و مانـند يک بشکه است که روی آن
با خط ميخی حکايت گرفتن بابل حکاکی شده است، و کوروش خودش را در آن
فرمانروای دنـيا می خواند. کوروش همچنـين بازگو می کند که چطـور مردمی را
که بصورت برده در بابل بودند به سرزميـنهای خود برگردانده و هميـنطـور تمام
نقش ها را به معـابد بازگردانده است. در اين لوح از يهوديان نامی برده نشده است،
اما بطـور مشخص در کتاب " ازرا" ( ۳ - ۱ ،۱ ) گفته شده که تمام اسيرانی
که بوسيله نبوکد نصر گرفتار شده بودند به کشور خود اورشليم مراجعـت کرده و
معـبد خود را از نو بنا کردند. اين سندی است از باور و ايمان کوروش که هميـشه
به آن ممارست ميکرد و می خواست که صلح و صفا را به زندگی مردم بـياورد
و اين خوش باش و درودی است که در نخستین فصل حقوق بشر آمده است.
با اين که قسمتی از لوحه کوروش کبـير بر اثر مرور زمان از بـيـن رفته است
اما قسمت بزرگ آن مانده و ترجمه شده است.
|
سفال نبشته ی کوروش بزرگ که در سال ۵۳۹
پیش از ميلاد نوشته شده
و چگونگی فتح بابل را می گويد |
من، کوروش، پادشاه جهان، پادشاه بزرگ، پادشاه مقـتـدر، پادشاه بابل، پادشاه سرزمين سومر و اکد، پادشاه چهارگوشه جهان، پسر کمبودجيه، پادشاه " انشان"، نوه کوروش، زاده "تـيس پس"، از سلاسه خاندان سلطـنـتی، که گرامی می داشتـند حکم "بل" و "نـبـيو" را، که مقام سلطـنت که آنها مايل به آن بودند، در قلبشان جای داشت. وقـتی که من، بخوبی ترتـيـب کارها را مشخص کردم، وارد بابل شدم؛ من به شادی و ميـمنـت صندلی دولت را در وسط کاخ سلطـنـتی بنا کردم. "مردوک" بزرگترين خدای بابل را که مورد احترام ساکنـين بابل بود آوردم که آنها بسوی من بـيايـند. من ديدم که چگونه آن را پرستش ميکردند. سپاه بـيشمار من بدون آنکه مخـتـل شود به طرف قـلب بابل حرکت کرد. من نگذاشتم که هيچکس در سرزمين سومر و اکد ارعاب و وحشی گری کند. من متوجه امنـيـت بابل و تمام اماکن مقـدس آنجا بودم. من تمام خانه های ويران مردم بابل را دوباره بازسازی کردم. من به بدبخـتی های مردم بابل پايان دادم. شهرهای آشور، سوسا، آگد، زامبان، و ميرون و تا آنجايی که منـطـقه اجازه می داد تمام شهرهای مذهبـی آن منطـقه را که مکانهای مقـدس آنها ويران شده بود و خانه خدای آنها از بـيـن رفته بود، من تمام آنها را درست کردم و خانه خدايان آنها را به وسط شهرهايشان برگرداندم. |

آرامگاه کوروش بزرگ