دست چینی از گلستان سعدی

 

HydroForum® Group

 

بنام ایزد پاک

منت خدای را عزو جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.

هر نفسی که فرود می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات .

 پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب ـ

 

از دست و زبـــــان کـــه برآیـــد

کــز عهــده شکــرش بدر آیــــــد

 

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده .

 پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد ـ

 

ای کریمی کــــه از خزانه غیب ـــــــــ گبر تــرسا وظیفه خـــــور داری

دوستـــــان را کجا کی محروم ـــــــــ تو کـــه با دشمن این نظــــر داری

 

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرمود

تا بنات در مهد زمین بپرورد . درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق

در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیعکلاه شکوفه بر سر نهاده .

عصاره تا کی به قدرت او شهد قایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته ـ

 

ابر و باد و مـــه و خورشید و فلـــک در کـــارنــد

تـــا تو نانی به کف آری و بـــه غفلت نخـــــــوری

همـــه از بهــر تو ســرگشته و فـــــــرمانبـــــردار

شـــرط انصاف نبــــاشد کــــه تو فـــرمــان نبــری

 

هر گه که یکی از بندگان گنهکار پریشان روز گار دست انابت به امید اجابت به

 درگاه حق جل و علا بردارد ایزد تعالی در وی نظر نکند بازش بخواند

باز اعراض فرماید بار دیگرش به تضرع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید:

یا ملایکتی قداستحییت من عبدی و لیس له غیری فقد غفرت له. دعوعتش اجابت کردم

و امیدش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم ـ

 

کرم بیــن و لطف خـــداونــدگــــــار

گنه بنــده کـرده است و او شرمسار

 

حکایات

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام هرگز دریا ندیده بود و محنت کشتی

نیازموده. گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش افتاد. چنذانکه ملاطفا کردند آرام

نمی گرفت وملک را عیش از او منغص شد چاره ندانستند . حکیمی در آن کشتی بود

ملک را گفت: اگر فرمایی من او را خاموش کنم. گفت: غایت لطف باشد .

بفرمود تا غلام را به دریا انداختند. دست در خطام کشتی زد. چون برآمد به گوشه ای

بنشست و آرام یافت. ملک را پسندیده آمد گفت: در این چه حکمت بود؟

گفت: اول محنت غرقه شدن را نچشیده بود و قدر سلامت کشتی نم دانست.

همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید ـ

 

حکایت

یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید از زندگانی قطع کرده که نا گه

سواری از در در آمد و مژده آورد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان

 اسیر شدند و سپاه و رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند.

ملک را نفسی سرد از سر درد برآمد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانم راست

یعنی وارثان مملکت ـ

 

در این امیــــد بسر شــــد عمــر عــزیـز

که آنچــه در دلم است درم فـراز آیـــــد

امیـــد بسته بــر آمد ولی چه فایده زانک

امید نیست کــــه عمــر گذشته باز آیــــد

 

حکایت

آورده اند که نو شیروان عادل را در شکار گاهی صیدی کباب کـــــرده بـــــودنـــد و

 نمک نبود. غلامی را به روستا فرستاد تا نمک حاصل کند .

گفت: زینهار تا نمک به قیمت بستانـــی تا رسمی نگردد و دیه خراب نشود.

گفتند: این قدر چه خلل کند؟ گفت بنیاد ظلم در جهان اول اندک بوده است

 و به مزید هر کس بدین درجه رسیده است ـ

 

اگــــر زباغ رعیت ملـــک خـــورد سیبی

بر آورنـــد غلامان او درخت از بیـــــــخ

بـــه پنج بیضه کـــه سلطان ستم روا دارد

زننــــد لشکـتریانش هزار مرغ به سیـــخ

 

حکایت

مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود.

سنگ را با خود همی داشت تا وقتی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و

او را در چاه کرد. درویش در آمد و سنگش در سر انداخت.

گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چــــــرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است

 که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین وقت کجا بودی؟

گفت: از جاهت می اندیشیدم اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت شمردم ـ

 

نـــا سزایی را چـــو بینی بخت یــار

عاقلان تسلیم کــردند اختیـــــــــــــار

چــــون نـــداری ناخن درنده تیــــــز

باددان آن به که کم گیـــری ستیـــــز

هــــر کــه با پولاد بازو پنجه کـــرد

ساعـــد مسکین خـــود را رنجه کرد

بــــاش تا دستش ببنـــد روزگـــــــار

پس به کام دشمنـــان مغـزش بـــر آر

 

 

 

نوروز



 
 
  
 
 
 
 سر آغاز جشن ِ نوروز ، روز نخست ماه فروردين (روز اورمزد) است و
 
چون برخلاف ساير جشن‌ها برابری نام ماه و روز را به دوش نمی‌كشد ،
 
بر ساير جشن‌ها‌ی ايران باستان برتری دارد. در مورد پيدايی اين جشن افسانه‌های بسيار است ،
 
 اما آنچه به آن جنبه‌ی راز وارگی می‌بخشد ،
 
 آيين‌های بسياری است كه روزهای قبل و بعد از آن انجام می‌گيرد
 

                                                                         haftseen-9.jpg

                  اگر نوروز هميشه و در همه جا با هيجان و آشفتگی و درهم ريختگی آغاز می‌شود ، حيرت انگيز نيست چرا كه بی‌نظمی يكی

   از مظاهر  آن است.ايرانيان باستان ، نا آرامی را ريشه‌ی آرامش و پريشانی را اساس سامان می‌دانستند و چه بسا كه در پاره‌ای

   از مراسم نوروزی ،  آن‌ها را به عمد بوجود می‌آوردند ، چنان كه در رسم باز گشت ِ مردگان (از ۲۶ اسفند تا ۵ فروردين)

   چون عقيده داشتند كه فروهر‌ها يا ارواح  درگذشتگان باز می‌گردند ، افرادی با صورتك‌های سياه برای تمثيل در كوچه و بازار

   به آمد و رفت می‌پرداختند و بدينگونه فاصله‌ی ميان مرگ و زندگی و هست و نيست را در هم می‌ريختند و قانون و نظم يك ساله

   را محو می‌كردند.

   باز مانده‌ی اين رسم ، آمدن حاجی فيروز يا آتش افروز بود كه تا چند سال پيش نيز ادامه داشت.

   از ديگر آشفتگی‌های ساختگی ، رسم مير نوروزی ، يعنی جا به جا شدن ارباب و بنده بود. در اين رسم به قصد تفريح كسی را

   از طبقه‌های پايين برای چند روز يا چند ساعت به سلطانی بر می‌گزيدند و سلطان موقت – بر طبق قواعدی – اگر فرمان‌های بيجا

   صادر می‌كرد ، از مقام اميری بر كنار می‌شد.

    حافظ نيز در يكی از غزلياتش به حكومت ناپايدار مير نوروزی گوشه‌ی چشمی دارد: 

   سخن در پرده می‌گويم ، چو گل از غنچه بيرون آی               كه بيش از چند روزی نيست حكم مير نوروزی. 


     N-6.jpg

   خانه تكانی هم به اين نكته اشاره دارد ؛ نخست درهم ريختگی ، سپس نظم و نظافت. تمام خانه برای نظافت زير و رو می‌شد.

   در بعضی از نقاط ايران رسم بود كه حتا خانه‌ها را رنگ آميزی می‌كردند و اگر ميسر نمی‌شد ، دست كم همان اتاقی كه هفت سين

   را در آن می‌چيدند ، سفيد می‌شد. اثاثيه‌ی كهنه را به دور می‌ريختند و نو به جايش می‌خريدند و در آن ميان شكستن كوزه را كه

   جايگاه آلودگی‌ها و اندوه‌های يك ساله بود واجب می‌دانستند. ظرف‌های مسين را به رويگران می‌سپردند. نقره‌ها را جلا می‌دادند.

   گوشه و كنار خانه را از گرد و غبار پاك می‌كردند. فرش و گليم‌ها را غاز تيرگی‌های يك ساله می‌زدودند و بر آن باور بودند كه

   ارواح مردگان ، فروهر‌ها (ريشه‌ی كلمه‌ی فروردين) در اين روز‌ها به خانه و كاشانه‌ی خود باز می‌گردند ، اگر خانه را تميز و

   بستگان را شاد ببينند خوشحال می‌شوند و برای باز ماندگان خود دعا می‌فرستند و اگر نه ، غمگين و افسرده باز می‌گردند.

   از اين رو چند روز به نوروز مانده در خانه مُشك و عنبر می‌سوزاندند و شمع و چراغ می‌افروختند.در بعضی نقاط ايران رسم

   است كه زن‌ها شب آخرين جمعه‌ی سال بهترين غذا را می‌پختند و بر گور درگذشتگان می‌پاشيدند و روز پيش از نوروز را كه

   همان عرفه يا علفه و يا به قولی بی بی حور باشد ، به خانه‌ای كه در طول سال در گذشته‌ای داشت به پُر سه می‌رفتند و دعا

   می‌فرستادند و می‌گفتند كه برای مرده عيد گرفته اند. در گير و دار خانه تكانی و از ۲۰ روز به روز عيد مانده سبزه سبز می‌كردند.

   ايرانيان باستان دانه‌ها را كه عبارت بودند از گندم ، جو ، برنج ، لوبيا ، عدس ، ارزن ، نخود ، كنجد ، باقلا ، كاجيله ، ذرت ،

    و ماش به شماره‌ی هفت- نماد هفت امشاسپند - يا دوازده – شماره‌ی مقدس برج‌ها – در ستون‌هايی از خشت خام بر می‌آوردند و

    باليدن هر يك را به فال نيك می‌گرفتند و بر آن بودند كه آن دانه در سال نو موجب بركت و باروری خواهد بود. خانواده‌ها بطور معمول

    سه قاب از گندم و جو و ارزن به نماد هومت (= انديشه‌ی نيك) ، هوخت (= گفتار نيك) و هوو.رشت (كردار نيك) سبز می‌كردند و

    فروهر نياكان را موجب بالندگی و رشد آنها می‌دانستند.

   چهار شنبه سوری كه از دو كلمه‌ی چهارشنبه – منظور آخرين چهارشنبه‌ی سال – و سوری كه همان سوريك فارسی

   و به معنای سرخ باشد و در كل به معنای چهارشنبه‌ی سرخ ، مقدمه‌ی جدی جشن نوروز بود. در ايران باستان بعضی

   از وسايل جشن نوروز از قبيل آينه و كوزه و اسفند را به يقين شب چهارشنبه سوری و از چهارشنبه بازار تهيه می‌كردند.

   بازار در اين شب چراغانی و زيور بسته و سرشار از هيجان و شادمانی بود و البته خريد هركدام هم آيين خاصی را تدارك

   می‌ديد.غروب هنگام بوته‌ها را به تعداد هفت يا سه (نماد سه منش نيك) روی هم می‌گذاشتند و خورشيد كه به تمامی پنهان

   می‌شد ، آن را بر می‌افروختند تا آتش سر به فلك كشيده جانشين خورشيد شود. دربعضی نقاط ايران برای شگون ، وسايل

   دور ريختنی خانه از قبيل پتو ، لحاف و لباس‌های كهنه را می‌سوزاندند.

   آتش می‌توانست در بيابان‌ها و رهگذرها و يا بر صحن و بام خانه‌ها افروخته شود. وقتی آتش شعله می‌كشيد از رويش می‌پريدندو

   ترانه‌هايی كه در همه‌ی آنها خواهش بركت و سلامت و بارآوری و پاكيزگی بود ، می‌خواندند. آتش چهار شنبه سوری را خاموش

   نمی‌كردند تا خودش خاكستر شود. سپس خاكسترش را كه مقدس بود كسی جمع می‌كرد و بی آنكه پشت سرش را نگاه كند ،

   سر ِ نخستين چهار راه می‌ريخت. در باز گشت در پاسخ اهل خانه كه می ‌پرسيدند:

        "كيست؟"
         می‌گفت: "منم."
                               - " از كجا می‌آيی؟"                         
         - "از عروسی... "
         - "چه آورده‌ای؟"
         - "تندرستی..."

   شال اندازی از آداب چهارشنبه سوری بود. پس از مراسم آتش افروزی جوانان به بام همسايگان و خويشان می‌رفتند و

   از روی روزنه‌ی بالای اتاق (روزنه‌ی بخاری) شال درازی را به درون می‌انداختند. صاحب خانه می‌بايست هديه‌ای در

   شال بگذارد. شهريار در بند ۲۷ منظومه‌ی حيدر بابا به آيين شال اندازی و در بند ۲۸ به ارتباط شال اندازی با بركت خواهی

   و احترام به درگذشتگان به نحوی شاعرانه اشاره دارد:

   برگردان بند ۲۷:

عيد بود و مرغ شب آواز می‌خواند
دختر نامزد شده برای داماد ،
جوراب نقشين می‌بافت...
و هر كس شال خود را از دريچه‌ای آويزان می‌كرد
وه... كه چه رسم زيبايی است – رسم شال اندازی –
هديه عيدی بستن به شال داماد...

برگردان بند ۲۸

من هم گريه و زاری كردم و شالی خواستم
شالی گرفتم و فوراً بر كمر بستم
شتابان به طرف خانه‌ی غلام (پسر خاله‌ام) رفتم ،
و شال را آويزان كردم...
فاطمه خاله‌ام جورابی به شال من بست
"خانم ننه‌ام" را به ياد آورد و گريه كرد...


شهريار در توضيح اين رسم می‌گويد: "در آن سال مادر بزرگ من (خانم ننه) مرده بود. ما هم نمی‌بايست

در مراسم عيد شركت می‌كرديم ولی من بچه بودم ، با سماجت شالی گرفتم و به پشت بام دويدم."

    از ديگر مراسم چهارشنبه سوری فالگوش بودو آن بيشتر مخصوص كسانی بود كه آرزويی داشتند. مانند دختران دم بخت يا زنان

    در آرزوی فرزند. آنها سر چهار راهی كه نماد گذار از مشكل بود می‌ايستادند و كليدی را كه نماد گشايش بود ، زير پا می‌گذاشتند.

    نيت می‌كردند و به گوش می‌ايستادند و گفت و گوی اولين رهگذران را پاسخ نيت خود می‌دانستند. آنها در واقع از فروهر‌ها

    می‌خواستند كه بستگی كارشان را با كليدی كه زير پا داشتند ، بگشايند.

   قاشق زنی هم تمثيلی بود از پذيرايی از فروهر‌ها... زيرا كه قاشق و ظرف مسين نشانه‌ی خوراك و خوردن بود.

   ايرانيان باستان برای فروهر‌ها بر بام خانه غذاهای گوناگون می‌گذاشتند تا از اين ميهمانان تازه رسيده‌ی آسمانی پذيرايی كنند و

   چون فروهر‌ها پنهان و غير محسوس اند ، كسانی هم كه برای قاشق زنی می‌رفتند ، سعی می‌كردند روی بپوشانند و ناشناس بمانند

   و چون غذا و آجيل را مخصوص فروهر می‌دانستند ، دريافتشان را خوش یُمن می‌پنداشتند.

   اما اصيل ترين پيك نوروزی سفره‌ی هفت سين بود كه به شماره‌ی هفت امشاسپند از عدد هفت مايه می‌گرفت. دكتر بهرام فره وشی

   در جهان فروری مبنای هفت سين را چيدن هفت سينی يا هفت قاب بر خوان نوروزی می‌داند كه به آن هفت سينی می‌گفتند و بعدها

   با حذف (يای) نسنت به صورت هفت سين در آمد. او عقيده دارد كه هنوز هم در بعضی از روستاهای ايران اين سفره را ، سفره‌ی

   هفت سينی می‌گويند. چيزهای روی سفره عبارت بود از آب و سبزه ، نماد روشنايی و افزونی ، آتشدان ، نماد پايداری نور و گرما

   كه بعد‌ها به شمع و چراغ مبدل شد ، شير نماد نوزايی و رستاخيز و تولد دوباره، تخم مرغ نماد نژاد و نطفه ، آيينه نماد شفافيت و

   صفا ،  سنجد نماد دلدادگی و زايش و باروری ، سيب نماد رازوارگی عشق ، انار نماد تقدس ، سكه‌های تازه ضرب نماد بركت و

   دارندگی ، ماهی نماد برج سپری شده‌ی اسفند ، حوت (= ماهی) ، نارنج نماد گوی زمين ، گل بيد مشك كه گل ويژه‌ی اسفند ماه

   است ، نماد امشاسپند سپندار مز و گلاب كه باز مانده‌ی رسم آبريزان يا آبپاشان است

   ( بر مبنای اشاره‌ی ابو ريحان بيرونی چون در زمستان انسان همجوار آتش است ، به دود و خاكستر آن آلوده می‌شود و لذا

 آب پاشيدن به يكد يگرنماد پاكيزگی از آن آلايش است. )

   نان پخته شده از هفت حبوب ، خرما ، پنير ، شكر ، بَرسَم (= شاخه‌هايی از درخت مقدس انار ، بيد ، زيتون ،

   انجير در دسته‌های سه ، هفت يا دوازده تايی) و كتاب مقدس. بد نيست اشاره شود كه در زمان شاهی ِ فتحعليشاه

   قاجار و به فرمان او دستور داده بودند كه شاعران به جای مدح ، حقيقت گويی كنند. شاعری با تكيه بر اين فرمان

   شعر زير را سرود و آن را در حضور شاه خواند و صله‌ی قابل توجهی هم دريافت نمود !

 

مگر دارا و يا خسرو ست اين شاه
بدين جاه و بدين جاه و بدين جاه
ز كيخسرو بسی افتاده او پيش
بدين ريش و بدين ريش و بدين ريش
ز جاهش مُلك كيخسرو خراب است
ز ريشش ريشه‌ی ايران در آب است


در پايان با آرزوی سالی خجسته با ترجمه‌ی شعری از ابونواس شاعر اهوازی نوشتار را به انجام می‌بريم:

 
          مگر نمی‌بينی كه ؛ 
 
           خورشيد به برج بره
 
                         اندر شده 
 
                    و اندازه‌ی زمانه

                              برابر گرديده؟ 
 
          مگر نمی‌بينی كه ؛ 
 
                 مرغان پس از زبان گرفتگی 
 
                             به آواز خوانی پرداخته‌اند؟  
 
        مگر نمی‌بينی كه ؛
 
                زمين از پارچه‌های رنگين گياهان
 
                             جامه بر تن كرده؟ 
                
                پس بر نوشدن زمانه 

       شاد كام می‌باش.

 
                                                                                                                                                                                            ;