|
بنام ایزد پاک
منت خدای را عزو جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.
هر نفسی که فرود می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات .
پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب ـ
از دست و زبـــــان کـــه برآیـــد
کــز عهــده شکــرش بدر آیــــــد
باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده .
پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد ـ
ای کریمی کــــه از خزانه غیب ـــــــــ گبر تــرسا وظیفه خـــــور داری
دوستـــــان را کجا کی محروم ـــــــــ تو کـــه با دشمن این نظــــر داری
فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرمود
تا بنات در مهد زمین بپرورد . درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق
در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیعکلاه شکوفه بر سر نهاده .
عصاره تا کی به قدرت او شهد قایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته ـ
ابر و باد و مـــه و خورشید و فلـــک در کـــارنــد
تـــا تو نانی به کف آری و بـــه غفلت نخـــــــوری
همـــه از بهــر تو ســرگشته و فـــــــرمانبـــــردار
شـــرط انصاف نبــــاشد کــــه تو فـــرمــان نبــری
هر گه که یکی از بندگان گنهکار پریشان روز گار دست انابت به امید اجابت به
درگاه حق جل و علا بردارد ایزد تعالی در وی نظر نکند بازش بخواند
باز اعراض فرماید بار دیگرش به تضرع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید:
یا ملایکتی قداستحییت من عبدی و لیس له غیری فقد غفرت له. دعوعتش اجابت کردم
و امیدش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم ـ
کرم بیــن و لطف خـــداونــدگــــــار
گنه بنــده کـرده است و او شرمسار
حکایات
پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام هرگز دریا ندیده بود و محنت کشتی
نیازموده. گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش افتاد. چنذانکه ملاطفا کردند آرام
نمی گرفت وملک را عیش از او منغص شد چاره ندانستند . حکیمی در آن کشتی بود
ملک را گفت: اگر فرمایی من او را خاموش کنم. گفت: غایت لطف باشد .
بفرمود تا غلام را به دریا انداختند. دست در خطام کشتی زد. چون برآمد به گوشه ای
بنشست و آرام یافت. ملک را پسندیده آمد گفت: در این چه حکمت بود؟
گفت: اول محنت غرقه شدن را نچشیده بود و قدر سلامت کشتی نم دانست.
همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید ـ
حکایت
یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید از زندگانی قطع کرده که نا گه
سواری از در در آمد و مژده آورد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان
اسیر شدند و سپاه و رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند.
ملک را نفسی سرد از سر درد برآمد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانم راست
یعنی وارثان مملکت ـ
در این امیــــد بسر شــــد عمــر عــزیـز
که آنچــه در دلم است درم فـراز آیـــــد
امیـــد بسته بــر آمد ولی چه فایده زانک
امید نیست کــــه عمــر گذشته باز آیــــد
حکایت
آورده اند که نو شیروان عادل را در شکار گاهی صیدی کباب کـــــرده بـــــودنـــد و
نمک نبود. غلامی را به روستا فرستاد تا نمک حاصل کند .
گفت: زینهار تا نمک به قیمت بستانـــی تا رسمی نگردد و دیه خراب نشود.
گفتند: این قدر چه خلل کند؟ گفت بنیاد ظلم در جهان اول اندک بوده است
و به مزید هر کس بدین درجه رسیده است ـ
اگــــر زباغ رعیت ملـــک خـــورد سیبی
بر آورنـــد غلامان او درخت از بیـــــــخ
بـــه پنج بیضه کـــه سلطان ستم روا دارد
زننــــد لشکـتریانش هزار مرغ به سیـــخ
حکایت
مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود.
سنگ را با خود همی داشت تا وقتی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و
او را در چاه کرد. درویش در آمد و سنگش در سر انداخت.
گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چــــــرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است
که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین وقت کجا بودی؟
گفت: از جاهت می اندیشیدم اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت شمردم ـ
نـــا سزایی را چـــو بینی بخت یــار
عاقلان تسلیم کــردند اختیـــــــــــــار
چــــون نـــداری ناخن درنده تیــــــز
باددان آن به که کم گیـــری ستیـــــز
هــــر کــه با پولاد بازو پنجه کـــرد
ساعـــد مسکین خـــود را رنجه کرد
بــــاش تا دستش ببنـــد روزگـــــــار
پس به کام دشمنـــان مغـزش بـــر آر
|