تو کیستی؟ ....      ((فریدون مشیری))







تو کیستی که من این گونه بی تو بی تابم ؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی گردابم ...

تو درکدام سحر بر کدام اسب سپید؟

تورا کدام خدا؟

تواز کدام جهان؟

تو در کدام کرانه ، تو از کدام صدف ؟

تو در کدام چمن ، همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟...

کدام نشاه دویده است از تو در تن من ؟

که ذره های وجودم تورا که می بینند

به رقص می آیند،

سرود می خوانند!...

چه آرزوی محالی است زیستن با تو...





یوسف خوش نام...((مولانا))

 
 
ای یوسف خوشنام ما           خوش می روی بر بام ما
 
ای در شکسته جام ما         ای بر دریده دام ما
 
ای نور ما، ای سور ما          ای دولت منصور ما
 
جوشی بنه در شور ما          تا می شود انگور ما
 
ای دلبر و مقصود ما          ای قبله و معبود ما
 
آتش زدی در عود ما          نظاره کن در دود ما
 
در گل بمانده پای دل          جان می دهم چه جای دل
 
وز آتش سودای دل          ای وای و دل، ای وای و دل
 
ای وای و دل، ای وای و دل
 
 
 

فال درخت

 
 
 
 
( ۲۴ خرداد تا ۴ تیر) درخت سیب ( عشق)
 
فردی آرام، گاهی اوقات خجالتی، بسیار جذاب و دلربا
 
با رفتاری مناسب وسنجیده، ماجراجو و بی باک، حساس و ...
 
 دوست دارید که دیگران را دوست داشته باشید و سایرین هم
 
 شما را دوست داشته باشند. با وفا
 
 
( ۲۵ اردیبهشت تا ۳ خرداد)
( ۲۲ آبان تا ۱ آذر)
 درخت ون ( بلند پروازی)
 
فوق العاده جذاب، پرانرژی، خودجوش و پر مسئولیت هستید.
 
انتقاد را دوست ندارید. جاه طلب، بلند پرواز، باهوش، مستعد
 
و قابل اطمینان هستید. به پول اهیمت می دهید. خواستار توجه
 
از سوی دیگران هستید و به پشتوانه و حمایت احساسی
 
 نیاز دارید.
 
 
 
(۲۲ آذر تا ۱ دی) درخت راش ( خلاقیت)
 
 
فردی با سلیقه،کسی که به ظاهر خودش اهمیت زیادی می دهد.
 
 یک برنامه ریز خوب برای زندگی و کار و مسائل اقتصادی،
 
 فردی که بدون لزوم بی گدار به آب نمی زند. منطقی و مونس
 
و یاری بی نظیر در زندگی به شمارمی روید.
 
 
(۲۶ تیر تا ۴ مرداد)
 ( ۲۵ دی تا ۳ بهمن)
 
 درخت سرو ( اعتماد به نفس)
 
فردی با توان و قدرت فوق العاده، کسی که می داند چطور
 
خود را با شرایطمختلف در زندگی وفق بدهد.هدیای غیر منتظره
 
 را دوست دارد و از سلامتی بدنی برخوردار است. خجالتی نیست
 
 و اعتماد به نفس دارد. سخنرانی برجسته، فردی مصمم و با اراده،
 
 کمی عجول و بی طاقت و دوست دارد که دیگران را تحت تأثیر
 
 قرار بدهد. با استعداد، سخت کوش و اغلب خوش
 
 بین است و قادر است سریع تصمیم بگیرد.
 
 
(۱۵ تا ۲۴ اردیبهشت)
( ۱۲ تا ۲۱ آبان)
 درخت شاه بلوط ( درستکاری)
 
هیکل و اندامی خارق العاده، پرابهت، حس عدالت خواهی بالا،
 
 یک طراح وسیاستمدار است. به راحتی آزرده خاطر می شود.
 
 بسیار حساس، کوشا،گاهی اوقات برتر از دیگران عمل می کند
 
و گاهی در ارتباطات خود باسایرین سوء تفاهم برایش بوجود
 
 می آید. خانواده مدار و از لحاظ فیزیکی روی فرم است.
 
 
(۱۴ تا ۲۳ مرداد)
 ( ۹ تا ۱۸ بهمن)
 درخت سدر ( وفاداری)
 
 
فردی قوی، عضلانی، انعطاف پذیر، کسی که آنچه زندگی
 
به اجبار به اومی دهد می پذیرد و اما لزوماً آن را دوست ندارد.
 
 سعی می کند ساده و خوش بین باشد.دوست دارد از نظر مالی
 
 مستقل عمل کند. مهربان و عاطفی، از تنهائی متنفر، با وفا و
 
گاهی اوقات هم به زودی عصبانی می شود. با احتیاط،
 
تحصیل علم و دانش و کمک به دیگران را دوست دارد.
 
 
(۱۶ تا ۲۵ تیر)
( ۱۲ تا ۲۴ دی)
 درخت نارون ( بزرگواری)
 
قیافه و ظاهری خوب دارد و در پوشیدن لباس خوش سلیقه است.
 
تقاضا وخواسته های او در حد اعتدال است. کم ادعا است و
 
اشتباهات را فراموش نمی کند. با نشاط و سرزنده است و
 
دوست دارد راهنمایی بشود اما نه اینکه از دیگران اطاعت کند.
 
 شریکی درستکار و با وفا و دوست دارد برای سایرین تصمیم
 
بگیرد. بزرگوار و نجیب، سخاوتمند و شوخ طبع و فردی
 
 کارآمد است.
 
 
( ۱۴ تا ۲۳ خرداد)
( ۱۲ تا ۲۱ آذر)
 درخت انجیر ( حساسیت)
 
 
فردی مستقل، درستکار، با وفا که از ضد و نقیض گویی و
 
 بحث متنفراست. زندگی و دوستانش را دوست دارد. از بچه ها
 
و حیوانات لذت میبرد.اجتماعی و شوخ طبع است و دوست دارد
 
 که بعد از ساعت های طولانی کار سخت استراحت کند و از
 
استعداد هنری و هوش بالایی برخوردار است.
 
 
(۵ تیر تا ۱۵ تیر)
 (۲ تا ۱۱ دی)
 درخت صنوبر ( رمز و راز)
 
 
فوق العاده با سلیقه است و نمی تواند تنش و فشار عصبی را
 
 تحمل کند.زیبایی را دوست دارد. گاهی افسرده می شود.
 
سرسخت و لجباز است و به همان نسبت که دوست دارد
 
نزدیکان خود را حمایت و مراقبت کند با افرادغریبه هم به
 
همان شکل رفتار میکند. نسبتاً کم ادعا، سخت کوش، با
 
 استعداد، فداکار، دور از خودپسندی و فردی که دوستان زیادی
 
 دارد و بسیار قابل اعتماد است.
 
 
 
( ۲۴ شهریور تا ۳ مهر)
 ( ۲۲ تا۳۰ اسفند)
 درخت فندق ( خارق العادگی)
 
جذاب و گیرا، شوخ طبع، بسیار فهمیده و فردی که می داند
 
 چطور روی دیگران تأثیر ماندگار داشته باشد. در اموراجتماعی،
 
فعال، مردمی و اغلب اوقات دمدمی مزاج، درستکار، کمال گرا و
 
 در رعایت عدل و انصاف قاضی خوبی است.
 
 
( ۱۳ تا ۲۲ شهریور )
 ( ۱۱ تا ۲۱ اسفند)
 درخت لیمو ترش( شک و تردید)
 
با هوش و سخت کوش است و آنچه را زندگی به او می دهد
 
 می پذیرد. البته بعد از آنکه سعی می کند شرایط بد را به خوب
 
 تغییر بدهد. از فشارهای عصبی نفرت دارد. از مسافرت و
 
تعطیلات کوتاه لذت میبرد. ممکن است خشن به نظر بیاید اما
 
 واقعاً روحی لطیف دارد. همیشه آماده جانفشانی برای افراد
 
 خانواده و دوستان است. بسیار بااستعداد است اما برای استفاده
 
 و بهره بردن از آنها باید زمان پیدا کند. خصلت رهبری بالایی
 
 دارد و فوق العاده وفادار است.
 
 
 
( ۴ تا ۱۳ خرداد)
( ۲ تا ۱۱ آذر)
 درخت ممرز ( خوش سلیقگی)
 
زیباست و به اوضاع و احوال و ظاهر خود توجه دارد.
 
خوش سلیقه و فداکار است وزندگی را تا جایی که ممکن باشد
 
 راحت می گیرد. زندگی را به سوی منطق و انضباط سوق می دهد.
 
 به دنبال مهربانی و تقدیر از دوستان است. تصمیم گیری برای او
 
سخت است و فردی بسیار قابل اعتماد به شمار می رود.
 
 
( ۱۱ تا ۲۰ فروردین)
 ( ۱۴ تا ۲۳ مهر)
درخت افرا ( استقلال فکری)
 
فردی معمولی نیست و سرشار از تصور و خلاقیت و ابتکار،
 
 خجالتی وتودار، بلندپرواز و مغرور است. متکی به نفس،
 
به دنبال تجارب جدید وگاهی عصبی است اما حافظه و ذهنی
 
 قوی دارد و به آسانی یاد می گیرد و همیشه می خواهد اثری
 
 خوب روی دیگران داشته باشد.
 
 
( ۲۳ شهریور) درخت زیتون ( عقل)
 
عاشق مهربانی و رأفت، منطقی و متعادل است و از خشونت
 
دوری می کند. بردبار و شکیبا،با نشاط و سرزنده، آرام و عادل
 
 است و قلبی رئوف و مهربان دارد. از هرگونه بخل و حسادت
 
 دوری می کند. عاشق مطالعه است و از معاشرت با افراد آگاه و
 
فرهیخته لذت می برد.
 
 
 
(۲۴ مرداد تا ۲ شهریور)
( ۱۹ تا ۳۰ بهمن)
 درخت کاج ( صلح وآشتی)
 
عاشق مصاحبت و شرکت در گفتگوهایی است که به توافق
 
منجر بشود. باید در زندگی آرامش داشته باشد. عاشق کمک کردن
 
به دیگران است و تخیلی پویا دارد. دوست دارد شعر بسازد و به مد
 
 علاقه ندارد. همیشه ملاحظه دیگران را می کند. با همه خیلی
 
دوستانه رفتار می کند. احساسات لطیفی دارد و به عاطفه و
 
اطمینان خاطر نیاز دارد.
 
 
 
( ۱ تا ۱۴ اردیبهشت)
 ( ۵ تا ۱۳ مرداد)
  ( ۴ تا ۸ بهمن)
درخت سپیدار (تردید و عدم ثبات)
 
جذاب به نظرمی آید. با استعداد است.اما اعتماد به نفس بالایی ندارد.
 
 درمواقع لزوم بسیار شجاع است و به مهربانی و جوی خوشایند
 
نیاز دارد. بسیار مشکل پسند و غالباً تنها است و طبعی هنرمندانه
 
دارد. هماهنگ کننده خوبی است و به فلسفه علاقمند است. در هر
 
موقعیتی قابل اعتماد است و به طور جدی در امور مشارکت دارد.
 
 
 
( ۱ تا ۱۰ فروردین) (۴ تا ۱۳ مهر)
 
 درخت زبان گنجشک ( حساسیت)
 
سرشار از جذابیت، با نشاط و سرزنده است و دوست دارد توجه
 
 دیگران را به خود جلب کند. عاشق زندگی، فعالیت و حتی
 
 پیچیدگی ها است. مستقل،خوش سلیقه، پراحساس،یار و
 
 هم صحبتی خوب است. کسی که تمایل به عفو و گذشت ندارد.
 
 
(۲۱ تا ۳۱ فروردین)
( ۲۴ مهر تا ۱۱ آبان)
 
 درخت گردو ( اشتیاق و شور)
 
نجیب و با دید وسیع نسبت به جهان، خودجوش و بلندپروازی او
 
نامحدود است. فردی غیرقابل انعطاف، شریکی استثنائی اما بدقلق
 
است. همیشه مورد علاقه نیست اما اغلب تمجید و تحسین می شود.
 
 مدیر و باهوش، بسیار پر حرارت اما گاهی اوقات مغرور است.
 
 
( ۳ تا ۱۲ شهریور)
( ۱ تا ۱۰ اسفند)
 
 درخت بید مجنون ( اندوه)
 
فردی که دوست دارد از فشارهای روحی دور باشد.
 
زندگی خانوادگی رادوست دارد و سرشار از امید و رؤیا است.
 
جذاب،بسیارمهربان،عاشق زیبایی، با استعداد زیاد در موسیقی،
 
عاشق سفر به نقاط غیرمعمول،خستگی ناپذیر،غیرقابل پیش بینی،
 
درستکار و فردی که می تواند تحت تأثیر قرار بگیرد اما نه هنگامی
 
 که در تنگنا باشد. حس ششم خوبی دارد و عاشق خنداندن دیگران
 
 است.
 
jangal.jpg
 

زمستان....     (( مهدی اخوان ثالث))

 

 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 

سرها در گريبان است

 

كسی سر بر نيارد٬ كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

 

نگه جز پيش پا را ديد نتواند

 

كه ره تاريك و لغزان است

 

وگر دست محبت سوی كس یآزی

 

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

 

كه سرما سخت سوزان است

 

نفس كز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريك

 

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

 

نفس كاينست پس ديگر چه داری چشم

 

ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

 

مسيحای جوانمرد من !ای ترسای پير پيرهن چركين!

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است .......آی...

 

دمت گرم و سرت خوش باد !

 

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای !

 

منم من ميهمان هر شبت لولی وش مغموم

 

منم من سنگ تيپا خورده رنجور

 

منم دشنام پست آفرينش نغمه ناجور

 

نه از رومم نه از زنگم همان بيرنگ بيرنگم

 

بيا بگشای در بگشای دلتنگم

 

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سا ل و ماهت پشت در چون موج

 

 می لرزد

 

تگرگی نيست مرگی نيست

 

صدائی گر شنيدی صحبت سرما و دندان است

 

من امشب آمدستم وام بگذارم

 

حسابت را كنار جام بگذارم

 

چه می گويی كه بيگه شد سحر شد بامداد آمد ؟

 

فريبت می دهد بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست

 

حريفا ! گوش سرما برده است اين يادگار سيلی سرد زمستان است

 

و قنديل سپهر تنگ ميدان مرده يا زنده

 

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

 

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز شب با روز يكسان است

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 

هوا دلگير درها بسته سرها در گريبان-دستها پنهان

 

نفسها ابر دلها خسته و غمگين

 

درختان اسكلتهای بلور آجين

 

زمين دلمرده سقف آسمان كوتاه

 

غبار آلوده مهر و ماه

 

زمستان است

 

 

 

من با بطالت پدرم هرگز بيعت نمی كنم ((حمید مصدق))


                

Image Hosted by ImageShack.us
 
 
سفر دوم 

 هنگام
هنگامه سفر بود
 اينك توهمی 
 كه آلوده می كند
سرچشمه زلال تفاهم را
 ای ‌آفتاب پاك صداقت
 در من غروب كن
ای لفظ ها چگونه چنين ساده و صريح
 مفهوم ديگری را
 با واژه های كاذب مغشوش
تفسير می كنيد ؟
ديگر به آن تفاهم مطلق
هرگز نمی رسيم
و دست آرزو
با اين سموم سرد تنفر كه می وزد
ديگر شكوفه های عشق و شهامت را
ازشاخسار شوق نمی چيند
افزون شويد بين من و او
 گرد غبارهای كدورت
فرسنگها ی فاصله افزونتر
اكنون لبخند خنجری ست

 آغشته زهرناك
 و اشك ٬ اشك دانه ی تزوير زندگی ست .

آيا
 هنگام نيست كه ديگر
 دلاله وقيح
 هيزم كش نفاق
 اين پير زال رانده وامانده
 در دادگاه عشق
 به قصد اعتراف نشيند ؟
 يا اين جغد شوم سوی عدم بال و پر زند
 در عمق اعتكاف نشيند
من شاهد فنای غرور رود 
 در ژرفنای تشنه مردار
و ناظر وقاحت كفتار بوده ام
 كفتار پير مانده ز تدبيری 
 و شاهد شهادت شيری 
 در بند و خسته زنجيری 

 ديدم
تهديد شور شعله های شهامت را
 مرعوب می كند
 و همچنان
 كه سم گرازان تيزرو
رويای پاك باكرگی را
 به ذهن برف
 منكوب می كند
ای كاش آن حقيقت عريان محض را
هرگز نديده بودم

 ديدم
 كه بی دريغ
 با رشته فريب
اين رقعه زندگيم كوك می خورد
 داناييم به ناتوانی من افزود
 ديدم كه آن حقيقتت عريان ز چشم من
 مكتوم مانده بود
 در زير چشم باز من
اما هميشه كور
 در شهرهای پاك مقدس
 در شهرهای دور ٬ ديو و فرشته وعده ديدار داشتند
ديدم كه رود
رود كه يك روز پاك بود
اينك در استحاله سيال خويش
 تسليم محض پهنه مرداب می نمود
كو يك خنده ٬ يك تبسم زيبا
 يك صوت صادقانه ٬ يك آوای بی ريا ؟
آری چه كرد بايد؟!
 با دسته های خنجر پيدا از آستين
 لبخندها فريب
و مهربان صدايی اگر هست در زمين
 سوز نوای زمزمه جويبارهاست
آيينه را به خلوت خود بردم
 آيينه روشنايی خود را
 در بازتاب صادق اين روح خسته ديد
 اما
 تو در درون آينه می بينی 
 نقش خطوط خسته پيشانی
پيری شكستگی و پريشانی
 
 آيينه ها دروغ نمی گويند
 و من
 آن قدر صادقم كه صداقت را
 چون آبهای سرد گوارا
 با شوق در پياله مسگون صبح نوشيدم
 و بيم من همه اين بود كه مباد
تنديس دست پرور من
 در هم شكسته گردد
و بيم من همه اين بود كه مباد
روزی به ناگه از سرانگشت پرسشی
عريان شود حقيقت تلخی كه هيچگاه
پنهان نمانده بود
و بيم داشتم
 ويران كند تمامی ايمان به عشق را
 كه روزی آن مترسك جاليز
 در من نشانده بود
و من
 افسوس می خورم كه چرا و چگونه چون
 آن آفتاب روشن
 آن نور جاری جوشان عشق من
 در شط خون نشست
در لجه جنون

Image Hosted by ImageShack.us

سفر سوم
 
هنگام هنگامه سفر بود
 من در جنوب نقش جنون ديدم
 آميزه های آتش و خون ديدم
 و ميل به جنايت
 و ميل به جنايت تنها
 در جان جانيان خطرناك نيست
از چشم من زبانه كشيد آتش
 اين خشم شعله ور
هنگامه سفر
 گهواره فلزی
می بردم آن زمان
 تا ساحل جزيره آغشته با جنون
 آنجا برای من
 پنداشتی جزيره ممنوع بوده است نه نامسكون
در آن جزيره كه آنجا
شايد كه سيب سرخ هشياری ست
گويا كه گاه فرصت بيداری ست
 ديدم كه آن جزيره
 آبشخور شگرف هيولای آهنی ست
آن شب
من مست مست بودم
و ميل به جنايت
در عمق جان مضطربم شعله می كشيد
ای كاش كور بودم
 ديدم شگرف هيولاها
 دريای پاك را
آلوده می كنند
گهواره فلزی دريا ها
 می برد اين مسافر غمگين خسته را
هنگام بازگشت
 آنك جزيره بی من تنهاست
 اينك در انحصار هيولاهاست
 ای كاش گهواره گور می شد
آنجا طنين خنده و پچ پچ بود
 می سوخت جان خسته اين عاشق ٬ اين حسود
 ديدم نهنگ را
 كامش گشوده طعمه طلب كن
گهواره فلزی ما را تعقيب می كند
گفتم :
 در كام اين نهنگ
 شايد كه ايمنی ست
آيا
 اين ترس ذاتی من بود
كه آن نهنگ گرسنه دريا
از لقمه لذيذ تنم بی نصيب ماند ؟

 می سوختم
 در شعله های
خشم خروشان خويشتن
 دلاله محبت
 عفريته پليد به پيری نشسته می دانست
 در من توان نماند و شكيبايی
 می برد ديو را
 تا حجله گاه پاك اهورا
آه

 ای جانيان لحظه عصيان
 رفاقتی 
 در من نمانده است نه صبری نه طاقتی 
 ديدم كه ديو بود و فرشته
 كز حجله شكسته قانون برون شدند
اينك نه جلوه ای ز اهورا

 اهريمنند هر دو
عفريته پليد به پيری نشسته می خنديد
 من می گريستم
 ديدم پرنده را كه ز ساحل پريده بود
 دريا تمام شد
 آغاز خشكسالی خشكی رسيده بود
 در من جنوب
 ياد آور جنون و جهالت
 ياد آور شكوفه هشياری ست
 
من با بطالت پدرم هرگز
بيعت نمی كنم

Image Hosted by ImageShack.us

سفر چهارم 

 هنگام
هنگامه سفر
 من لول لول بودم
 آری ملول بودم
آن مرغ آهنين
 در هم شكاف سينه شب
 با غرشی شگرف مرا می برد
اين لول
يا اين ملول رانده ز هر جا را
از شهر زرق و برق
تا شرق
تا سرزمين غربت و ناكامی 
 تا انهدام ويرانی
اين لول
يا اين ملول رانده تنها را
 كه در درون سينه سردش
 آوار دردهای گرانبار است
 شب بود

 آن موكب سريع كه سبقت را
 از بادها گرفته مرا می برد
همراه راهيان سفر بودم
 با پر گشوده موكب در اوج آسمان
 رفتم به سوی شرق
 و باچه سرعتی
پنداشتی سريعتر از برق
 رفتم سوی مراسم اعدام خويشتن
 تا شاهد شهادت خود باشم
شب بود و باز بارش ٬ باران نور بود
 از چلچراغها
 در چلچراغها ديدم
 باغی كه سبز بود
 به زردی نشست
 در پاييز
 شب بی آفتاب روشن نورانی بود
 تا صبحگاه تا سپيده دمان مهمانی بود
 و خنده بود ٬ پچ پچ بود
 تكرار وعده های نهانی بود
 ديدم كه دوی وحشت
 با توطئه گران به فكر تبانی بود
 آن گونه ای كه نيز تو دانی بود
 شب بود
پاييز بود و سوز سحرگاهان بود
من بودم و سكوت خيابان بود
و روح
روح ساده معصومی
كه آخرين دم از نفسش را
در صولت سپيده دمان زد
و هيچ كس
بر مرگ اين شهيد كه من باشم
يك قطره هم سرشك نيفشاند
جز من كه بهت
حتی
حال اين سخن نگفته بماند بهتر
تا صولت سپيده دمان در شرق
شب
چون مرغ نيم جانی

پرپر زد
تا
خورشيد بامدادی
سرزد
 غرنده و خزنده
آن اژدهای ز آهن و پولاد
با سرعتی سريعتر از باد
از شرق تا شهر زرق و برق مرا می برد
من می گريختم
چون بادها
از پيش بيدهای معلق
از پيش آن حقيقت مطلق
حقيقت مطرود
از آن شبی كه روح
آن روح ساده را
در مشهد مقدس
در صولت سپيده دمان
با دستهای خونين
در تيره خاك سپردم
من می گريختم اما من
در خواب رفته بود
در خواب خوف و خفت
 خواب هميشگی
آن اژدهای ز آهن پولاد
 غرنده و خزنده و توفان وش
از شرق می گذشت و صفيرش

 در شهرهای ديگر
 درايستگاهها در قريه در بيابان می پيچيد
 با طبل بازگشت
 من بازگشته بودم
با توطئه گران
 كه همه تك تك
 در پاكی و اصالتشان بی شك
 من هيچ شك و شبهه نمی بردم
 و با تمامشان سر يك ميز سوپ می خوردم
بدرود
 اين آخرين سفر بود

Image Hosted by ImageShack.us

 در فصل برگ ريز
 آمد
 دلگير
 چونان غروب غمزده پاييز
 و من ملال عظيمش را
 در چشمهای سياهش
 خواندم
 رفتيم بی هيچ پرسشی و جوابی
وقتی سكوت بود
 بعد زمان چه فاصله ای داشت
 ديدم كه جام جان افق پر شراب بود
 من در آن غروب سرد
مغموم و پر ز درد
 با واژه سكوت
 خواندم سرود زندگيم را
شب می رسيد و ماه
 زرد و پريده رنگ
 می برد
 ما را به سوی خلسه نامعلوم
آنگاه عمق وجود خسته ام از درد
 با نگاه كاويد
در بند بند سيال سرخ جاری خون را ديد
 لرزيد
 بر روی چتر سياه گيسوی خود را ريخت
 آنگاه خيره خيره نگاهش
 پرسنده در نگاه من آويخت
 پرسيد
 بی من چگونه ای لول ؟
 گفتم ملول
خنديد

Image Hosted by ImageShack.us

ديگر بری ديدن او نيست بی گمان
 كاين راه صعب را همه شب برخود
 هموار می كنم
 او مرده است
 او مرده است در من و ديگر وجود او
 از ياد رفته است
در من تمام آنهمه شبها و روزها
 بر بادرفته است
اينك
 من با عصای پيری خود در دست
 بر جان خود تمامی اين راه سخت را
 هموار می كنم
اما برای ديدن او ؟
 هرگز
 من از مزار عهد جوانی خويشتن
 ديدار می كنم
رفتم ديدم
 سيماب صبحگاهی 
 از سربلندترين كوهها
فرومی ريخت
 
***********