ديدم
تهديد شور شعله های شهامت را
مرعوب می كند
و همچنان
كه سم گرازان تيزرو
رويای پاك باكرگی را
به ذهن برف
منكوب می كند
ای كاش آن حقيقت عريان محض را
هرگز نديده بودم
ديدم
كه بی دريغ
با رشته فريب
اين رقعه زندگيم كوك می خورد
داناييم به ناتوانی من افزود
ديدم كه آن حقيقتت عريان ز چشم من
مكتوم مانده بود
در زير چشم باز من
اما هميشه كور
در شهرهای پاك مقدس
در شهرهای دور ٬ ديو و فرشته وعده ديدار داشتند
ديدم كه رود
رود كه يك روز پاك بود
اينك در استحاله سيال خويش
تسليم محض پهنه مرداب می نمود
كو يك خنده ٬ يك تبسم زيبا
يك صوت صادقانه ٬ يك آوای بی ريا ؟
آری چه كرد بايد؟!
با دسته های خنجر پيدا از آستين
لبخندها فريب
و مهربان صدايی اگر هست در زمين
سوز نوای زمزمه جويبارهاست
آيينه را به خلوت خود بردم
آيينه روشنايی خود را
در بازتاب صادق اين روح خسته ديد
اما
تو در درون آينه می بينی
نقش خطوط خسته پيشانی
پيری شكستگی و پريشانی
آيينه ها دروغ نمی گويند
و من
آن قدر صادقم كه صداقت را
چون آبهای سرد گوارا
با شوق در پياله مسگون صبح نوشيدم
و بيم من همه اين بود كه مباد
تنديس دست پرور من
در هم شكسته گردد
و بيم من همه اين بود كه مباد
روزی به ناگه از سرانگشت پرسشی
عريان شود حقيقت تلخی كه هيچگاه
پنهان نمانده بود
و بيم داشتم
ويران كند تمامی ايمان به عشق را
كه روزی آن مترسك جاليز
در من نشانده بود
و من
افسوس می خورم كه چرا و چگونه چون
آن آفتاب روشن
آن نور جاری جوشان عشق من
در شط خون نشست
در لجه جنون

سفر سوم
هنگام هنگامه سفر بود
من در جنوب نقش جنون ديدم
آميزه های آتش و خون ديدم
و ميل به جنايت
و ميل به جنايت تنها
در جان جانيان خطرناك نيست
از چشم من زبانه كشيد آتش
اين خشم شعله ور
هنگامه سفر
گهواره فلزی
می بردم آن زمان
تا ساحل جزيره آغشته با جنون
آنجا برای من
پنداشتی جزيره ممنوع بوده است نه نامسكون
در آن جزيره كه آنجا
شايد كه سيب سرخ هشياری ست
گويا كه گاه فرصت بيداری ست
ديدم كه آن جزيره
آبشخور شگرف هيولای آهنی ست
آن شب
من مست مست بودم
و ميل به جنايت
در عمق جان مضطربم شعله می كشيد
ای كاش كور بودم
ديدم شگرف هيولاها
دريای پاك را
آلوده می كنند
گهواره فلزی دريا ها
می برد اين مسافر غمگين خسته را
هنگام بازگشت
آنك جزيره بی من تنهاست اينك در انحصار هيولاهاست
ای كاش گهواره گور می شد
آنجا طنين خنده و پچ پچ بود
می سوخت جان خسته اين عاشق ٬ اين حسود
ديدم نهنگ را
كامش گشوده طعمه طلب كن
گهواره فلزی ما را تعقيب می كند
گفتم :
در كام اين نهنگ
شايد كه ايمنی ست
آيا
اين ترس ذاتی من بود
كه آن نهنگ گرسنه دريا
از لقمه لذيذ تنم بی نصيب ماند ؟
می سوختم
در شعله های خشم خروشان خويشتن
دلاله محبت
عفريته پليد به پيری نشسته می دانست
در من توان نماند و شكيبايی
می برد ديو را
تا حجله گاه پاك اهورا
آه
ای جانيان لحظه عصيان
رفاقتی
در من نمانده است نه صبری نه طاقتی
ديدم كه ديو بود و فرشته
كز حجله شكسته قانون برون شدند
اينك نه جلوه ای ز اهورا
اهريمنند هر دو
عفريته پليد به پيری نشسته می خنديد
من می گريستم
ديدم پرنده را كه ز ساحل پريده بود
دريا تمام شد
آغاز خشكسالی خشكی رسيده بود
در من جنوب
ياد آور جنون و جهالت
ياد آور شكوفه هشياری ست
من با بطالت پدرم هرگز
بيعت نمی كنم

سفر چهارم
هنگام
هنگامه سفر
من لول لول بودم
آری ملول بودم
آن مرغ آهنين
در هم شكاف سينه شب
با غرشی شگرف مرا می برد
اين لول
يا اين ملول رانده ز هر جا را
از شهر زرق و برق
تا شرق
تا سرزمين غربت و ناكامی
تا انهدام ويرانی
اين لول
يا اين ملول رانده تنها را
كه در درون سينه سردش
آوار دردهای گرانبار است
شب بود
آن موكب سريع كه سبقت را
از بادها گرفته مرا می برد
همراه راهيان سفر بودم
با پر گشوده موكب در اوج آسمان
رفتم به سوی شرق
و باچه سرعتی
پنداشتی سريعتر از برق
رفتم سوی مراسم اعدام خويشتن
تا شاهد شهادت خود باشم
شب بود و باز بارش ٬ باران نور بود
از چلچراغها
در چلچراغها ديدم
باغی كه سبز بود
به زردی نشست
در پاييز
شب بی آفتاب روشن نورانی بود تا صبحگاه تا سپيده دمان مهمانی بود
و خنده بود ٬ پچ پچ بود
تكرار وعده های نهانی بود
ديدم كه دوی وحشت
با توطئه گران به فكر تبانی بود
آن گونه ای كه نيز تو دانی بود
شب بودپاييز بود و سوز سحرگاهان بود
من بودم و سكوت خيابان بود
و روح
روح ساده معصومی
كه آخرين دم از نفسش را
در صولت سپيده دمان زد
و هيچ كس
بر مرگ اين شهيد كه من باشم
يك قطره هم سرشك نيفشاند
جز من كه بهت
حتی
حال اين سخن نگفته بماند بهتر
تا صولت سپيده دمان در شرق
شب
چون مرغ نيم جانی
پرپر زد
تا
خورشيد بامدادی
سرزد
غرنده و خزنده
آن اژدهای ز آهن و پولاد
با سرعتی سريعتر از باد
از شرق تا شهر زرق و برق مرا می برد
من می گريختم
چون بادها
از پيش بيدهای معلق
از پيش آن حقيقت مطلق
حقيقت مطرود
از آن شبی كه روح
آن روح ساده را
در مشهد مقدس
در صولت سپيده دمان
با دستهای خونين
در تيره خاك سپردم
من می گريختم اما من
در خواب رفته بود
در خواب خوف و خفت
خواب هميشگی
آن اژدهای ز آهن پولاد
غرنده و خزنده و توفان وش
از شرق می گذشت و صفيرش
در شهرهای ديگر
درايستگاهها در قريه در بيابان می پيچيد
با طبل بازگشت
من بازگشته بودم
با توطئه گران
كه همه تك تك
در پاكی و اصالتشان بی شك
من هيچ شك و شبهه نمی بردم
و با تمامشان سر يك ميز سوپ می خوردم
بدرود
اين آخرين سفر بود

در فصل برگ ريز
آمد
دلگير
چونان غروب غمزده پاييز
و من ملال عظيمش را
در چشمهای سياهش
خواندم
رفتيم بی هيچ پرسشی و جوابی
وقتی سكوت بود
بعد زمان چه فاصله ای داشت
ديدم كه جام جان افق پر شراب بود
من در آن غروب سرد
مغموم و پر ز درد
با واژه سكوت
خواندم سرود زندگيم را
شب می رسيد و ماه
زرد و پريده رنگ
می برد
ما را به سوی خلسه نامعلوم
آنگاه عمق وجود خسته ام از درد
با نگاه كاويد
در بند بند سيال سرخ جاری خون را ديد
لرزيد
بر روی چتر سياه گيسوی خود را ريخت
آنگاه خيره خيره نگاهش
پرسنده در نگاه من آويخت
پرسيد
بی من چگونه ای لول ؟
گفتم ملول
خنديد

ديگر بری ديدن او نيست بی گمان
كاين راه صعب را همه شب برخود
هموار می كنم
او مرده است
او مرده است در من و ديگر وجود او
از ياد رفته است
در من تمام آنهمه شبها و روزها
بر بادرفته است
اينك
من با عصای پيری خود در دست
بر جان خود تمامی اين راه سخت را
هموار می كنم
اما برای ديدن او ؟
هرگز
من از مزار عهد جوانی خويشتن
ديدار می كنم
رفتم ديدم
سيماب صبحگاهی
از سربلندترين كوهها
فرومی ريخت
***********